تبليغاتX
سارا
 

چرا همه چی دوباره اینطوری شد؟!!!!


پ.ن: نترسید دوستان!!!!!

 پستهارو نپاکیدم.     

 تغییرات بوجود آمده ناشی از تدابیر شدید امنیتی است !!!

 

tempfa.com نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 8:55 PM توسط سارا | tempfa.com

 

اما روزی می رسد که از دوام نداشتن روزهایت می ترسی. روزهای خوب زندگیت که وقتی یادت می آید حتی سخت ترین روزها که از مرورشان خسته بودی هم گذشتند و هیچ چیز جز در ناخودآگاه ذهنت برایت باقی نگذاشتند ...

  

tempfa.com نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 2:20 PM توسط سارا | tempfa.com

 

 

از آخرین پستی که گذاشتم اتفاقای زیادی افتاد ، اتفاقای شیرین و گاها تلخ ، جوری که تمام خاطراتو تلخ می کرد و فکر کردن به اونا کفر آدمو در می آورد !

حرف عزیزی مدام در گوشمه که" تا تصمیم می گیری و می خوای همه چیزو فراموش کنی خدا صاف می ذارتش جلوت!!! "طوری که حتی با اون قوه تخیلت نمی تونسی تصورشو بکنی! و باز داستان سیما و دوستش برام تداعی شد! هر چند که اگر حرفای بچه ها نبود من به اینجا نرسیده بودم !!!!!

 

بگذریم ...

 

کم میام و میرم ، حوصله ندارم . یعنی حوصله وبو ندارم. فکر کنم یه جورایی زده شدم ! یه جورایی حس می کنم این کارم بیهودس!

...دوباره خودمو گم کردم!

شایدم خیلی در خودم غرق شده باشم!

نمی دونم تا پیدا شدنم چقدر طول بکشه! فکر کنم یه جورایی منگ باشم! شایدم نباشم ! شاید از دانشگاه نرفتن باشه ! شایدم اگه برم بدتر بشم!

نمی دونم از اینکه ترم آخرم باید شاد باشم یا ناراحت!!!

 

خلاصه اینکه تا همه چی دستم بیاد ممکنه یه کم طول بکشه !

فقط اینو می دونم که احتیاج شدیدی به یه کلاس نقاشی دارم ، جایی رو سراغ نداری ؟

...ولی بازم مرسی از محبوبه مهربونم ، مرضیه جونم ، بهاره دوست داشتنی و شبرو عزیز که هیچ وقت تنهام نذاشتن

 

 


پ.ن: نه ، این ذهنیت غلطیه که از من تو ذهنت نقش بسته !

       من اصلا آدم دپی نیسم!

       شاید با یه ADSL  همه چی درست بشه!!!!

 

 

tempfa.com نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 7:23 PM توسط سارا | tempfa.com
 

مکان : جای همیشگی

افراد حاضر: من و خودش و یکی دیگه

موضوع : پروژه

 

tempfa.com نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 7:32 PM توسط سارا | tempfa.com
 

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااام

 بالاخره مشکلمون حلییییییییییییییییییییییییییید

همه چی به خوبی تموم شد یعنی از نو شروع شد!!!

خداجون کمکشووووووووون کن

 

tempfa.com نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 5:0 PM توسط سارا | tempfa.com
می خواهم عشقت در دل بمیرد

 می خواهم تا دیگر در سر یادت پایان گیرد ...

 بگذر ز من ای آشنا

چون از تو من دیگر گذشتم ...

 

۵.L.finiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiihs

 

tempfa.com نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 8:22 PM توسط سارا | tempfa.com
 

می خواستم تا تکلیف همه چیز مشخص نشده دیگه بر نگردم! اما اتفاق امروز بالاخره این طلسمو شکست!

.

.                        

.                "سانسور می کنییییییییییییییییییییییییییییییم!"

.

.

می دونم نمی دونی که من تا ابد این خودکارمو نگه می دارم!

 

tempfa.com نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 7:52 PM توسط سارا | tempfa.com

 

تا اطلاع ثانوی  ، 

تعطییییییییییییییییییییل!

 

tempfa.com نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 10:54 AM توسط سارا | tempfa.com
دوستی عزیز می گفت:

به پايان فكر نكن .. انديشيدن به پايان هر چيز شيريني حضورش را تلخ مي كند ..

 بگذار پايان تو را غافلگير كند ، درست مانند آغاز .


پ.ن : بعد از یه روز که اعصابم کلی ریخت به هم ، فهمیدم که کسی منو نهکیده ، بلکه توی آیدیم یه عدد کم می ذاشتم. اینم از حواس پرتیه این روزام!!!!!

 

tempfa.com نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 9:23 PM توسط سارا | tempfa.com
 

کدوم احمقی منو هک کردددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد؟

 

tempfa.com نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:29 PM توسط سارا | tempfa.com
 

دلم شکست....

 

tempfa.com نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 9:20 PM توسط سارا | tempfa.com
و در آغاز هيچ نبود
کلمه بود و آن کلمه خدا بود
و " کلمه " بي زباني که بخواندش و بي " انديشه " اي که بداندش چگونه ميتوان بود ؟
و خدا يکي بود و جز خدا هيچ نبود
و با " نبودن " چگونه ميتوان " بودن " ؟
و خدا بود و با او عدم
و عدم گوش نداشت
حرفهايي هست براي گفتن
که اگر گوشي نبود نمي گوييم
و حرفهايي هست براي نگفتن
حرفهايي که هرگز سر به ابتذال گفتن فرو نميارند
حرفهايي شگفت و زيبا و اهورايي
همين هايند


چراغ ها را خاموش كردي و روي كاناپه روبروي تلوزيون نشستي...
قرار بود يك شب را تنها باشي
با خودت گفتي تنهايي هم بد نيست...
از تو آرشيو فيلم گشتي يه فيلم ترسناك پيدا كردي.... پيش خودت گفتي چه فايده؟ من كه هيچ وقت نمي ترسم...
يكم پاپ كرن.... ميوه... شكلات از هر نوع كه پيدا كردي....
با يه پتوي نرم براي وقتي كه خواستي همون جا بخوابي.....


پنجره اي عريض مشبك.... با شيشه هاي نه چندان تميز و ترك خورده
آسمان سورمه اي تيره است و رعد و برق تنها نشان از نور
باد به قدري تند مي وزد كه انگار فقط قصد بردن دارد...
و زمين مي لرزد
پرده ها در باد مي رقصند و زير نور رعد و برق گاهي، به اندازه ي چند ثانيه رنگ قرمزشان در ذهن مي ماند
تنگ آب هر لحظه به لبه ي ميز نزديك تر مي شود و ماهي قرمز كوچك هراسان دور خود مي چرخد
اينجا كجاست؟
صداي فرياد از دور دست به گوش مي رسد
آسمان بار ديگر مي غرد
پرده ها در هم گره مي خورند
شيشه ها به لرزه در مي آيند و پنجره ها به هم مي خورند
تنگ آب مي شكند....

....برفك....

شايد ترسناك ترين صحنه ي زندگي توست....
tempfa.com نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 2:9 PM توسط سارا | tempfa.com

 

مدادشو گرفت دستش . پیش خودش گفت دیگه هرطوری هست همه چیزو می نویسم، دیگه حداقل این برگه رو پر می کنم. اما وقتی بعد از یه ربع به برگه روبروش نگاه کرد چیزی جز خط خطی های درهم بر هم به چشمش نخورد.

پیش خودش فکر می کرد نکنه اینم یه قماره ، از همونایی که شاه آمفاکتوس می گفت!؟! نه! نه! آخه مگه می شه؟

چشماشو بست ، سعی کرد عکس العملاشو به یاد بیاره ، بش میومد اهل این حرفا باشه ولی درکش براش سخت بود. آخه چطور می تونه؟!

اما دیگه start کار زده شده بود و همه چی در جریان بود و اون ناگزیر بود و گریزی نداشت!!

یعنی می شه بش تکیه کرد؟ آخه چطور می شه فهمید؟!

 

 

 *          *          *

 

 

امروز استاد سر کلاس شبکه های عصبی ، عصبی شد و حسابی هم عصبانی! اونم از چی؟! از غیبت بچه ها! اونم کی؟ نمی تونم بگم که!!

 

 

*          *          *

 

 

امسال هم با همه بدیها و خوبی هاش( خوبی؟! کِی؟ کجا که من ندیدم؟) گذشت ، گذشت و گذشت! باز هم یک سال دیگه سپری شد و یکسال به چیزی که همیشه ازش می ترسیدم و می ترسم نزدیکتر شدم . چرا وقتی فکرشو می کنم تمام ذره ذره وجودم می خواد از هم متلاشی بشه؟!

احتیاج به آرامش دارم . این هدفون لعنتی کجاست؟! رو open ِ آشپزخونه چی کار می کنی؟

کریستف کلمب Track 03

و اون آرامشی که بش احتیاج داشتم مثل یک آمپول آرام بخش ، ذره ذره ، یواش یواش تو وجودم رخنه کرد . حالا تمرکز بهتری دارم.

چی می گفتم؟ آهان از عید و سالی که گذشت و اینا! داشتم می گفتم ، سال های فرد رو به غیر از سال تولدم ، اصلا دوست ندارم البته همش هم به خاطر امسال بود که باعث شد تعمیمش بدم.

تنها اتفاق خوبش عروسی برادرم بود ، که اونم.....

حالا توی این روزهای آخر من موندم ، من موندم و من موندم و یک سال خاطره ! و حسرت و پشیمونی؟؟  سعی می کنم بر گردم به نوروز 85 ، خوب یادم میاد . عید قشنگی داشتم که ! پس چرا اینطوری شد؟!

نو روز ، چه واژه قشنگی. سال نو ، تحویل سال.

اینا همه بیانگر تغییر و دگرگونی اند ، اینا همه می خوان اینو بگن که هیچ چیز تو این دنیا پایدار نیست و اینه همون چیزی که همیشه ازش وحشت داشتم. پس آیا نباید به کسی و چیزی دل بست؟

و تو ناگزیری که لحظه هارو سپری کنی. یعنی اون دنیا چطوریه؟ چرا من اینقدر مضطربم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ چرا وقتی هدفون تو گوشمه صداهای بیرونی رو خیلی واضح تر از بقیه اوقات می شنوم؟!!!!

 

 

 *          *          *

 

فقط گوش می داد ، فقط گوش می داد. مثل همیشه حتی یه کلمه هم واسه گفتن نداشت! اشک تو چشماش جمع شده بود. فقط یه جمله به زبونش اومد:

تو تمام زندگی منو به هم ریختی.

تمام زندگیمو.

تمامشو.....

 

 

 *          *          *

 

امروز آخرین روز ترم دوم بچه ها بود. باید به کلاس دانشگام می رسیدم ، نیم ساعت زودتر آماده شدم برا رفتن. واسه همین قرار شد نیم ساعت آخرو بچه های من ادغام بشن با کلاس سمانه. وقتی داشتیم می رفتیم طرف اون یکی کلاس ، وقتی پشت در رسیدیم و خواستم ساکتشون کنم یهو یکیشون بر گشت گفت : " تیچر بیا یه بوس بده ببینم! " خیلی خودمو کنترل کردم که بتونم خندمو نگه دارم و سعی کنم قیافمو غیر متعجب جلوه بدم! از اون جایی هم که وقتی یکی شون یه کاری بکنه ، بقیه هم می خوان بکنن ، هر کی می خواست بره تو کلاس اول یه بوس می داد بعد می رفت! سمانه هم که دم در کلاس ترکیده بود از خنده. بیچاره چقدر خودشو کنترل می کرد!!!

 

 

 

حالا کی حوصله داره این همه رو تایپ کنه؟!!!

                                             ۰۰.۳۰ بامداد   ۲۲.۱۲.۸۵

 

*          *          *

 

 اینه اون عدالتی که همه ازش می گن؟ آره خدا جون؟

می بینی ؟ این منم.

می شنوی ؟ دیگه بیشتر از این داد بزنم؟

شنیده بودم می گفتن خدا خیلی عادله!

آره . تو هم خوب عدالتتو بش نشون دادی!

من دیگه دارم می بُرم . چه برسه به اون!

نذار ، فقط نذار که به عدالتت شک کنم.می دونم حقیر تر از اونیم که بخوام ازت در خواست کنم.

ولی تو باید همه چیزو تموم کنی. همه چیزو خوب تموم کنی.دیگه همه دارن کم میارن.

پس بیا یه بار دیگه بزرگیتو ، خداییتو بم نشون بده و  دلشونو شب عیدی شاد کن.

 

 

 *          *          *

 

واقعا مرسی از این همه لطفتون من واقعا از انتخاب این همه قالب معرفی شده گیج شدم.

اشکال نداره ! دارم واستون

اما چون می خوام سال نویی قالب وبلاگم جدید باشه ، اینو داشته باشین تا بعدا.

سال خوبی رو واسه همتون آرزو دارم.

همواره شاد باشید

 

 

 


پ.ن: مترسک بی احساسم اگه سرزدی یه ردی از خودت بذار . چه شکلی بات بتماسم؟!!!

 

 

tempfa.com نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 7:12 PM توسط سارا | tempfa.com
 

اومدم بگم که از قالب وبلاگم خسته شدم.

می خوام عوضش کنم! حالا شما با توجه به شناختی که از من پیدا کردین چی پیشنهاد می کنین؟

مشخصات کامل لطفا

 

tempfa.com نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 7:40 PM توسط سارا | tempfa.com
 

   تو آرام در کنارم حضور داری

                                        و این، همهء نیاز من است.

 

 

tempfa.com نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 2:39 PM توسط سارا | tempfa.com

 

دوباره می رم سراغ خودکار آبی Milan و دفتر یاسی رنگ دلتنگیام. نمی دونم چرا نسبت به این دفتر احساس خاصی دارم. انگار هر چیزی که توش می نویسم مستقیم به گوش خدا می رسه.انگاری که از این دفتر تا خدا یه راه باز می شه و همه حرفام زود زود به گوش خدا می رسه و اون مثل همیشه صبورانه به حرفام گوش می ده و در عوض بهم آرامش می ده.

 

*          *          *

 

از غیض یه پک عمیق به سیگارش می زنه طوری که به سرفه اش میندازه. "از کی سیگار می کشم؟!" اولین چیزی بود که بعد از سرفه های زیاد به ذهن آشفتش رسید.سعی می کنه متمرکز شه و برگرده به عقب. 5 سال پیش بود ، دقیقا 12 بهمن 85. روزی بود که پشت پا زد به همه چیز ، و همۀ بود ونبودش(البته به قول خودش) رو زیر پا له کرد و در عوض لبخندی از روی عصبانیت زد و رفت....

حالا اون مونده و یه دنیا نفرین و یه دنیا آه و یه دنیا حسرت و همۀ عمر سوختن.

حالا دیگه به خودشم ثابت شد که همۀ حرفاش باد هوا بود و بس.

 

*          *          *

 

همینطور که دراز کشیده بود با آرنج همۀ صورتش رو پوشونده بود یعنی اینکه خوابه و تو نفهمی که داره گریه  می کنه.

اما تو وقتی خطهایی که رو پیشونیش می افته می بینی،

وقتی لرزیدن شونه هاشو حس می کنی،

وقتی تارموهای سفیدش رو می بینی،

وقتی...

می فهمی که چقدر تو این شش ماه شکسته شده ،

می فهمی که چه فشاری روش بوده و حرفی نمی زده ،

می فهمی چقدر ریخته تو خودش و تحمل کرده که ایطوری بروز کرده.

اما چه دیر فهمیدی.

خیلی سخته که آدم حاضر باشه بار شنیدن یه جمله ، آره فقط یه جمله رو ، برای همیشه ، تا ابد به دوش بکشه ولی برای زندگی عزیزش چیزی نگه.

اون وقته که می فهمی گذشت چقدر سخته،

اون وقته که می فهمی اگه آدم بخواد گذشت کنه ، نباید از دیگری بگذره ، بلکه باید از خودش ، از روحش ، از ذره ذرۀ وجودش بگذره.

 و همینه معنای گذشت.

 

*          *          *

 

امروز برای دومین بار با تمام وجود، خدا رو حس کردم. شاید درست نباشه که بگم گرمی دستاشو رو شونه هام حس کردم ، ولی می گم ، حس کردم!

یادم افتاد به انواع وحی که تو معارف 2 خونده بودم . یه نوعش "الهام" بود ، یعنی:

"انسان پیامی را دریافت می کند به ویژه در ظهور مشکلات و گرفتاری ها که انسان قادر به تصمیم گیری نیست. ناگهان درخششی در دل او پدید می آید و او را از تنگنا می رهاند"

از صبح تصمیم نداشتم از خونه بیرون برم ، ولی انگار یکی هی منو هل می داد که پاشم. قدم به قدم پشتم بود و هدایتم می کرد. واسه همین وضو گرفتم و نمازمو خوندم و راه افتادم.

طی یک ربعی که تو راه بودم همش چشمام پر ِ اشک بود ولی انگار هی یکی تو گوشم می گفت "با یاد خدا دلها آرامش می گیرد". تا اینکه رسیدم. هنوز گرمی وجودش رو حس می کردم. انگار خودم نبودم . حالا که فکرشو می کنم میبینم اگه کلی فکر می کردم محال بو یه همچین کارا و حرفایی به ذهنم برسه!

رفتم ، از این ور به اون ور ، آخه من باید کجا برم که مشکلم حل بشه؟!

تا به خودم اومدم ، دیدم از توی اتاق اومدم بیرون در حالی که مشکلم تقریبا حل شده بود. به همین راحتی!!!!!!!

و چه آرامشی......چه آرامشی......

 

tempfa.com نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 1:56 AM توسط سارا | tempfa.com

 

من اومددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددم

آخیش بالاخره راحت شدم!

خوب حالا از کجا شروع کنم به نوشتن؟!

اول از وقتی بنویسم که برای امتحانای این ترم پر از استرس بودم ؟

یا از لحظه ای بنویسم که گفتم:

- مشکل تو اینه که فکر می کنی منم مثل بقیه ام!

- ببین ، ناراحت نشیا ! ولی آره ، همتون مثل همید!!!!!!!!!!

نه اصلا بذار از تقلب امتحان پایگاه داده بنویسم. نه....ولش کن .... ما که کاری نکردیم که ! فقط چک نویسارو اشتباهی جابجا کردیم!

آهان بذار از لحظه ای بنویسم که  رفتم تو سایت دانشگاه واسه دیدن نمره هام. اون موقع بود که فهمیدم پسورد ، شماره دانشجوییاست! آقا منم نامردی نکردم و یه دل سیر فضولی کردم!

اونم تازه کی!؟ شب امتحان شبکه که تا 4 صبح بی خوابی زده بود به کلم.

نه ولش کن . اینجا نمی شه چیزی نوشت . اینجا آشنا ها خیلین. اونوقت دستت واسشون رو می شه. آقا دارم می ترکم

                                                          *          *          *

داشتم به این فکر می کردم که ما آدما عجب موجودات عجیبی هستیم. نمی دونم چرا فقط وقتای درموندگی و ناراحتی و بیچارگی خدارو از ته ته دلمون صدا می زنیم و به فکرش میوفتیم و التماس می کنیم و هزار جور قول و قرار باش می ذاریم . اما همینکه خرمون از پل گذشت دوباره همون آش می شه و همون کاسه!

خلاصه اینکه یه تجدید نظر اساسی رو می طلبه!

 

tempfa.com نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 6:58 PM توسط سارا | tempfa.com
 

سلام                                                                                                                                  اول از همه اینکه مرسی که همیشه منو شرمنده می کنین و سر می زنین 

بعدشم اینکه شرمنده از اینکه وقت نمی کنم جواب کامنتاتونو بدم . فعلا تا هفدهم در گیر امتحانای آزمایشگام هستم از بیستم هم که اصلیا شروع می شن. ایشالا بعد از ۳ بهمن از خجالتتون در می یام

آهان راستی : خوهشا اگه سر زدین و آپ بودین حتما خبرم کنین

*          *          *

 - آشنایی ها دردهای وسیعی هستند ...

                                                           خیلی وسیع! 

 

tempfa.com نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 2:52 PM توسط سارا | tempfa.com
 

خیلی وقت است معجزه ندیده ام ...

دلم می خواهد خواب ببینم ! از آن خواب ها که تعبیری پشتشان است! دلم می خواهد خواب ببینم که دارم در دریا غرق می شوم ! یا ببینم باران می آید ... دارم در دریا غرق می شوم و باران می آید !

  ...

tempfa.com نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385ساعت 3:28 PM توسط سارا | tempfa.com

  

- ننننننننننننننننننممممممممممییییییییییییییییی خخخخخوووووووووووااااااااااااااااامممممممممممممممممم

- معلوم هس چته ؟ تو که اینطوری نبودی!؟

- دلم میخواد داد بزنم . آیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

آقاجون دیگه خسته شدم . الان شدیدا به یه مسافرت احتیاج دارم.

- هه ، آخه نه اینکه این ترم خیلی بت فشار اومده و درس خوندی ، واسه همونه که احتیاج به سفر داری! آخه خدا وکیلی از این بیست و یه واحدی که داری جزوه کدوم درست کامله؟ هان؟

-

- کلاسای امروزتو که نرفتی هفته پیش هم که بهونه آوردی حالت بده . آخه تو نمی گی شبکه ،آز سیستم عامل و ریاضی مهندسی درسای مهمی هستن . چرا اهمیت نمی دی؟

-

- تازه این ترم که دیگه نور علی نور شده . تدریسم که داری.

- ببین من اومدم اینجا یه خورده حال و هوام عوض شه اگه بخوای تو هم هی غر به جونم بزنی ، می ذارم میرما!

- ای بابا خوب من دوسِت دارم که دارم اینارو بت می گم. حالا نمی گی چته؟

- از شنبه تا حالا سرما خوردم جوری که اصلا صدام در نمیاد . روحیم کسل شده و درسا رو هم تلنبار.

- خوب عزیزم این که غصه نداره . تو که ماشالا خوب بلدی برنامه ریزی کنی . خودت هم خوب می دونی که اگه اراده کنی می تونی . پس بیخود با این دلیلات منو توجیه نکن که باورم نمی شه. حالا بگو چته؟

_ می ترسم

- ترس ؟ از چی ؟ از کی؟

- از اینکه دارم کم کم به اون نقطه ای می رسم که همیشه ازش فراری بودم. چیزی که تا میومد فکرم به سمتش مشغول بشه ، بدنم یخ میکرد. همون چیزی که تا یادش می افتادم از شدت ناراحتی اونقدر دستامو سفت مشت می کردم که جای ناخونام تا ساعتها کف دستم باقی میموند.

- خوب؟

- تاحالا شده تو سرت منگ باشه و نفهمی روزات چطور دارن با چه سرعتی میگذرن؟

تیک تاک ، تیک تاک ، تیک تاک.......

وای دارم بش نزدیک می شم ، نزدیک و نزدیکتر...

- من می دونم که از پسش بر میای. پس کو اون اعتماد به نفسی که همیشه ازش دم می زدی؟ همش باد هوا بود؟

- حیف که بیشتر از این به زبونم نمیاد که بگم ، والا می فهمیدی که.....

 

پ.ن : اصلا تمرکز ندارم

 

tempfa.com نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 6:53 PM توسط سارا | tempfa.com
 

...

 

tempfa.com نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 7:58 AM توسط سارا | tempfa.com

 

وای خدای من داره برف میاد. اما چه بغض عجیبی...

 

*          *          *

یادت میاد اون روزی که بت گفتم وقتایی که برف میاد درختای

 

 کاج خونمون خیلی قشنگ می شن و درختای کاج دور خونه

 

قشنگتر؟! بت گفتم همش یاد تو می افتم و اون وقته که دلم

 

می خواد تو پیشم باشی و با هم بریم لا به لای درختا و قدم

 

بزنیم و با هم باشیم!

 

یادته همون روز ، تو هم بم گفتی شبا وقتی می ری کنار

 

 رودخونه قدم بزنی، وقتی می ری رو پل و از اون ارتفاع به پایین

 

 نگاه می کنی و مبهوت می شی ، دوست داشتی منم پیشت

 

 باشم!!

 

حالا دوباره داره برف میاد. اولین برف سال 85 هم باریدن گرفت .

 

اما امسال با سالای پیش خیلی فرق داره. حالا علاوه بر اینکه

 

فرسنگ ها از هم دوریم ، دلامون هم از هم دور شده.

 

*          *          *

کاش اقلا 1 سال بزرگتر بودی

 

 

tempfa.com نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 2:53 PM توسط سارا | tempfa.com
 

و آخرین سکه را هم در قمار بی خیالی گذاشتم!

این بار خواهم برد ... یقین دارم!

 

tempfa.com نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 8:8 PM توسط سارا | tempfa.com
 

می بینی!

از تمام شور و شوق زندگی تنها همین ترس های کودکانه برایم مانده است ...

ترس اینکه این روزهای خوب تمام شوند روزی ...

که می دانم می شوند!

 

tempfa.com نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 5:32 PM توسط سارا | tempfa.com
 

 

 

 تولدم    مبارک

 

 

 

tempfa.com نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 7:14 AM توسط سارا | tempfa.com

از وقتی که یادمه عاشق بچه ها بودم و دوست داشتم معلم باشم ، حالا چه معلم مهد کودک چه معلم مدرسه. اما هیچ وقت نرفتم دنبالش تا......

 

تا اینکه چهارشنبه ساعت 5:30 شد و من سر کلاس زبان بودم .

-Would you go out sara? Ms Rezaei want to speak with you.

-Ok.

و از کلاس رفتم بیرون.

-بله خانوم رضایی ؟ با من کاری داشتید؟

-خانومم شما شنبه ، 3 شنبه ها ساعت 12:30 تا 2 وقتتون آزاده؟

-شنبه ها بله ولی 3 شنبه ها از ساعت 8 تا 11 و 1 تا 4 و 4 تا 6 کلاس دارم. چه طور؟

-هیچی ، یه مدرسه با موسسه ما برا کلاس های زبان قرارداد بسته و ما هم گفتیم که چه بهتره که از دانشجوهای خوب خودمون استفاده کنیم. حالا شما می تونید بیایید؟

من که اصلا نمی تونستم تصور چنین لحظه ای رو هم بکنم خیلی خوشحال شدم.

اما از یه طرف وقتی که دیدم 3 شنبه ها دقیقا یک ساعت و نیم از کلاس مدارهای الکترونیکی اونم درس به این سختی می پره ، وا رفتم . با این حال گفتم که خبرشو تا فردا بهتون می دم .

خلاصه بعد از فکر کردن دیدم اگه بتونم اون 1ساعت و نیم الکترونیکی رو خودم بخونم و برم سر کلاس از پسش بر میام.(اعتماد به نفسو داشته باش) بعدشم دیدم این یه فرصت خیلی خوبیه و به قول معروف شانس در خونمو زده واسه همین منم دو دستی چسبیدمش.

 تا اینکه شنبه (امروز) شد و من رفتم سر کلاس اونم سر کلاس دوم دبستان . واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

 نمی دونی چه حالی داد .آقا کلی کیف داشت . معلم بازیو می گم

فرض کن رفته باشی سر یه کلاس که هیچی از انگلیسی نمی دونن و تو هم باید همه چیرو فقط به انگلیسی و ادا و اطوار و شکلک حالیشون کنی.

اگه بخوام تعریف کنم که چی کارا کردیم کلی طول می کشه و منم خستم باید برم خستگی در کنم که ساعت 5:30 تا 7:30 خودم کلاس دارم.

به هر حال به عنوان اولین روز کاریم تو تموم 22 سال زندگیم این روز رو هیچ وقت یادم نمیره .

شنبه 20 آبان 1385

 

 


 

۵ شنبه امتحان میانترم ریاضی مهندسی دارم . هیچی بلد نیستم.

آخه چه کسی رو دیدی که روز تولدش امتحان داشته باشه ، اونم امتحان به این سختی

tempfa.com نوشته شده در شنبه بیستم آبان 1385ساعت 2:51 PM توسط سارا | tempfa.com